تبليغاتX
بوی یه حس تازه!
یادم باشد که روز و روزگار خوش است... همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب...


باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا حسین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 9:19  توسط زهرا | 
به نام او

میگن جوجه ها رو آخر پاییز میشمرن ولی جوجه های من  سر رو شونه های هم، آروم آروم کبود شدن -از سرما؟! نه از جوشش درونشون... گونه هاشون گل انداخته بود اشکای زلالشونو دیدم باور نمی کنین؟! نفهمیدم چرا سخت نفس میکشیدن ...دستمو که گذاشتم رو قلبشون  فرو رفت ؛خون مردگی زیر پوستشون... فک کنم تکه های شکسته ی قلبشون بود! ... رفته بودن آره رفتن ....


فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:57  توسط زهرا | 

به نام او

اینجارنگ تکرار گرفته گویا...خب وقتی حرفی برای گفتن نیست خاموشی بهترین راه حله...

اما کم کم صدای نم نم بارون میاد ...پاییزه دیگه...

چه ماه هایی که سپری شد...

کاش فرصت بود و از پیاده روی های تابستانه و تلطف خاطره های با هم بودن،از رفتن به مصلا و AUT cup و یا شاید کوه گشت به برزک(بزرکbazrok)می نوشتم و از روزهای در حال سپری در دان...

شاید اون وقت میگفتم که ماشین زباله محل استقرار چه گونه ای از مخلوقاته و توصیفی مینوشتم از مهربان مادری در جمع مهندسین رایان افزار ... و اطلاعیه ای می دادم برای پزشکان که تجویز BRT(آخی یاد PRT افتادم) و مترو برای بیماران مبتلا به سرطان ریه و اخیرا مبتلایان به H1N1 بسیار راه گشاست!!! ...و حکایتی 70 من می نقلیدم من باب واحد 10 نفره ای که شبی 13 نفره شد(ای جان!)و   از راه پله ی دانشکده ریاضی و چرخ دنده ها تا  پله های به سوی خدا (!).... یا شاید هم توصیه های میکردم در مورد نحوه ی مناسب انداختن کولی بر روی شانه ها... و حتما روش مناسبی برای مخفف کردن واژه ها پیشنهاد میدادم که اسمی به یک نوع سیگنال حمال (!) و یا دشنام تعبیر نشود... و توضیح می دادم که با چه ترفندی می شود من و آرزو و طهورا ونیلوفر و (.....) سوار بر یک موتور تک سرنشینه ی نیمه مسقف به دان برویم!... و نقدی میکردم بر یک سوال که در کلاس اندیشه ی سیاسی امام به حاشیه رفت ولی گویا پاسخ را از بین خطوط در هم و بر هم پشت صندلی های کلاس میشد تقلب نمود!...

راستش فقط اومدم بگم که هستم! هنوزم میخندم ولی به سختی و امیدوارم مثل همیشه

و در راه...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:43  توسط زهرا |